فغان

Thursday, February 10, 2005


........
من درد در رگانم ،
حسرت در استخوانم،چيزي نظير اتش در جانم پيچيد،
سرتاسر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد،تا قطره اي به تفتگي خورشيدجوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها ،در اشك ناتواني خود ساغري زدم
انان به افتاب شيفته بودند،زيرا كه افتاب تنها ترين حقيقتشان بود
احساس واقعيتشان بود
باتابناكيش مفهوم بي دريغ صداقت بود.
اي كاش مي توانستند از افتاب ياد بگيرندكه بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان،حتي با نان خشكشان
و كاردها يشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند.
«شاملو»

0 Comments:

Post a Comment

<< Home