فغان

Tuesday, December 28, 2004

به نزد زنداني
غروب خورشيد است
نشان دلتنگي
نشسته در كنجي
گرفته در پهلو دو زانوي غم را
به سر چه ميدارد ؟ خيال ازادي
ز دل چه ميخواهد؟ اميد و ديگر هيچ
تو را دهم سوگند به نام ازادي
به ياد زندان و فضاي دلگيرش
اگر شدي از بند رها و اسوده
به هر كجا ديدي كه اهويي زخمي اسير صياد است
نشسته در كنجي
گرفته در پهلو دو زانوي غم را
بدان كه بيچاره به روزن دامش اميد و دل بسته
به سر چه ميدارد ؟ خيال ازادي
ز دل چه ميخواهد؟ اميد و ديگرهيچ
82اذر
به اشناي ناشناس« سارا»ا ‌‌‌