فغان

Saturday, February 26, 2005

با چشم و دلي ز مهر سرشار
به رهروان راه ازادي

و اين شهر ديگريست
كه تلخي لحظه هاش
در كام هر شيار و در دل هر ياد ويادگار ، انسان گرفته جاي
كز ان بجز
يك نسل سوخته
يك نسل پر شكسته
يك قلب دردمند
چيزي نمانده است،
«برخيز كوچك خان»
خسرو گلسرخي

Thursday, February 10, 2005


........
من درد در رگانم ،
حسرت در استخوانم،چيزي نظير اتش در جانم پيچيد،
سرتاسر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد،تا قطره اي به تفتگي خورشيدجوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها ،در اشك ناتواني خود ساغري زدم
انان به افتاب شيفته بودند،زيرا كه افتاب تنها ترين حقيقتشان بود
احساس واقعيتشان بود
باتابناكيش مفهوم بي دريغ صداقت بود.
اي كاش مي توانستند از افتاب ياد بگيرندكه بيدريغ باشند
در دردها و شاديهاشان،حتي با نان خشكشان
و كاردها يشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند.
«شاملو»

اي كاش مي توانستم خون رگانم را من
قطره، قطره،قطره بگريم تا باورم كنند
اي كاش مي توانستم ،يك لحظه مي توانستم اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بيشمار را و
گرد غبار خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
تا باورم كنند
اي كاش مي توانستم

Wednesday, February 09, 2005


من از زماني كه قلب خود را گم كرده است ميترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم
من مثل دانش اموزي كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست ميدارد
تنها هستم........
«فروغ»

......
من،عريانم،عريانم،عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت،عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است.
از عشق،عشق ،عشق.
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس و انفجار كوه گذر داده ام و
تكه تكه شدن راز ان وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش افتاب به دنيا امد.
«فروغ»

Saturday, February 05, 2005


در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز نه افتاب،ما بيرون زمان ايستاده ايم
با دشنه تلخي بر گرده هايمان
هيچكس با هيچكس سخن نميگويد
كه خاموشي به هزار سخن در سخن است
بر مردگان خويش نظر مي بنديم با طرح خنده اي
و نوبت خود را انتظار ميكشيم
بي هيچ خنده اي
بهمن 83
شاملو

Wednesday, January 05, 2005


..... ان روزها گذشت
ان روزهاي سبز نم نم باران
روزهاي پر شدن از عطر ياس ........ پيچك ناز
روزهاي خوب، ساكت و محبوب
روزهاي پاك ، ساده و معصوم
....ان روزها گذشت
روزگار خنده هاي بي وقفه
روزگار بوسه هاي پر نشئه
«روزهاي« طنازي و فريب
« روزگار اشنايي با « دلشوره غريب
روزگار، روز، كام دل گرفتن ز يار
شب، تا سحر ستاره شمردن ز ياد
روزهاي دل به تو بستن
روزهاي دل ز تو جستن
روزهاي دوستت دارم
..........اه
روزهاي دوستم داري ؟؟؟
.....ان روزها گذشت
..... ان روزها گذشت
ابان 83

Tuesday, December 28, 2004

به نزد زنداني
غروب خورشيد است
نشان دلتنگي
نشسته در كنجي
گرفته در پهلو دو زانوي غم را
به سر چه ميدارد ؟ خيال ازادي
ز دل چه ميخواهد؟ اميد و ديگر هيچ
تو را دهم سوگند به نام ازادي
به ياد زندان و فضاي دلگيرش
اگر شدي از بند رها و اسوده
به هر كجا ديدي كه اهويي زخمي اسير صياد است
نشسته در كنجي
گرفته در پهلو دو زانوي غم را
بدان كه بيچاره به روزن دامش اميد و دل بسته
به سر چه ميدارد ؟ خيال ازادي
ز دل چه ميخواهد؟ اميد و ديگرهيچ
82اذر
به اشناي ناشناس« سارا»ا ‌‌‌